تبليغاتX
برفیان وطن نیاکان من

برفیان وطن نیاکان من
وبلاگی است تا هرچه میخواهد دل تنگمان بگوید 
قالب وبلاگ

ببار ای بارون ببار...

بالا خره بعد از سه ماه یه بارون چشمگیر امروز شروع به باریدن کرد و دل همه خصوصا کشاورزها رو شاد کرد.البته شهر مثل تهران رو هم كلا بهم ريخت!!! 

خدایا شکرت

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

برای دانلود تصنیف زیبای ببار ای بارون با صدای استاد شجریان اینجا رو کلیک کنید

 

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 9:0 ] [ روح اله ]

 

وقت اضافی برای خدا 

چقدر خنده داره

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. 
ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

 

چقدر خنده داره

که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول 
به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره

که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

 

چقدر خنده داره

که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم 
اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

چقدر خنده داره

که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و 
از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر 
از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

 

چقدر خنده داره

که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از 
پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

چقدر خنده داره

که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم 
اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره

که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم 
اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

چقدر خنده داره

که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

 

چقدر خنده داره

که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند 
و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره

که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به 
سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن 
و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

 

[ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 10:21 ] [ روح اله ]
 

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

فدریکو گارسیا لورکا

[ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 12:28 ] [ روح اله ]

عصر عاشورا
يار ميگويد حسين دلدار مي گويد حسين
فاطمه بين در و ديوار مي گويد حسين
 
ياس مي گويد حسين احساس مي گويدحسين
در كنار علقمه عباس ميگويد حسين
 
خاك مي گويدحسين افلاك مي گويد حسين
هر كسي كه خورده شير پاك مي گويد حسين
 
 
ماه مي گويد حسين ، با آه مي گويد حسين
آيه هاي حضرت الله مي گويد حسين
 
يار مي گويد حسين ، دلدار مي گويد حسين
در مدينه احمد مختار مي گويد حسين
 
نار مي گويد حسين ، گلزار مي گويد حسين
شاه مردان حيدر کرّار مي گويد حسين
 
خار مي گويد حسين ، غمخوار مي گويد حسين
فاطمه بين در وديوار مي گويد حسين
 
خاک مي گويد حسين ، افلاک مي گويد حسين
مجتبي با سينه صد چاک مي گويد حسين
 
خواب مي گويد حسين ، مهتاب مي گويد حسين
منبر و سجاده و محراب مي گويد حسين
 
گاه مي گويد حسين بيگاه مي گويد حسين
شمس و نجم و کهکشان و ماه مي گويد حسين
 
هوش مي گويد حسين ، بيهوش مي گويد حسين
بين خيمه کودکي مدهوش مي گويد حسين
 
چاره ميگويد حسين ، بيچاره مي گويد حسين
غنچه شش ماهه مي گويد حسين
 
شير ميگويد حسين ، شمشير مي گويد
در تن شه سنگ و نيزه و تيرمي گويد حسين
 
حال مي گويد حسين ، گودال مي گويد حسين
تازيانه بر تن اطفال مي گويد حسين
 
لاله مي گويد حسين ، آلاله مي گويد حسين
در خرابه دختري با ناله مي گويد حسين
 
باده مي گويد حسين دلداده مي گويد حسين
بين دشمن اکبر شهزاده مي گويد حسين
 
ابر مي گويد حسين ، بي صبر مي گويد حسين
پيکرم حتي ميان قبر مي گويد حسين
 
زار مي گويد حسين ، غم بار مي گويد حسين
قلب ما با هر تپش صد بار مي گويد حسين
 
عود مي گويد حسين ، معبود مي گويد حسين
دختري در آتش و در دود مي گويد حسين
 
نور مي گويد حسين ، عاشور مي گويد حسين
خواهري با پيکري رنجور مي گويد حسين
 
 
ياس مي گويد حسين ، احساس مي گويد حسين
در کنار علقمه عباس مي گويد حسين
[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 13:58 ] [ روح اله ]
غروب شنبه و در پی یک روز خسته کننده(شنبه ها همیشه برای آدم دولت بسیار خسته کننده است) از

سر کار به خانه برگشتم طی تماسی که با مادرم داشتم خبر داد که بی بی ام به اغماء رفته.

به خانه عمو زنگ زدم و جزئیات را پرسیدم گفتند به اغماء رفته است دیگر تاب ادامه صحبت را نداشتم و

گوشی را قطع کردم.در این فکر بودم که همین امشب به شهرستان بروم و بی بی ام را برای آخرین بار

ببینم و به دلم افتاده بود که بی بی رفتنی است.در همین فکر بودم که ساعت ۹ مادرم به من خبر داد که بی بی مهربان و دوست داشتنی من تمام کرد.

البته همانطور که گفتم انتظار این خبر میرفت چون چندین ماهی بود که بی بی در بستر بیماری بود.

آخرین باری که دیدمش یک ماه پیش بود مرا نشناخت . نحیف و لاغر شده بود  خیره به جایی نگاه میکرد

این حالت را که در او دیدم اشک در چشمانم جاری گشت و به یاد مهربانی هایش افتادم .خیلی مهربان

بود .مثل همه مادربزرگ های دوست داشتنی دنیا.

بچه که بودیم بعد از نماز جمعه به خانه ما میآمد و برای هر کداممان خوراکی میآورد و چه دوست داشتنی

بود آن جمعه ها و موقع رفتنش چه تلاش کودکانه ای میکردیم که یک روز بیشتر پیش ما بمان.

یادش بخیر موقع رفتنش گالش هایش( کفشهایش)را قائم میکردیم چادر گل گلی زیبایش را پنهان

میکردیم و او در جواب التماسهای کودکانه ما که میگفتیم بی بی . بی بی بمان تو رو خدا بمان میگفت

عزیزانم  باز هم پیشتان میایم و ما بودیم و انتظار جمعه ای دیگر.

چه کسی باورش می شد آن بی بی سر حال و قبراق دیگر حتی نوه هایش را نشناسد .

قطرات اشک بر روی گونه هایم جاری شد وقتی خبر را شنیدم و با خود گفتم

                             ""خداحافظ بی بی دوست داشتنی من خداحافظ""

[ چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 ] [ 11:22 ] [ روح اله ]
 

۳۱ سال پیش در چنین روزی عده ای از دانشجویان پیرو خط امام از دیواری بالا رفتن که سفارت آمریکا را

احاطه کرده بود.

ظریفی می گفت ای کاش بازهم دیواری بود و سفارتی که ما میتوانستیم از آن بالا برویم.

اصولا بالا رفتن از دیوار در نظر مردم یک عمل ناپسند است و برابر با دزدی است.

زمانی که کسی را برای انجام  کاری  که با عرف جامعه هماهنگ نیست را بازخواست میکنند در توجیه

کار خودش دست آخر می گوید فلان کار را کردم "از دیوار کسی که بالا نرفتم".

خلاصه اولین بالا رفتن از دیواری که در ایران نه تنها ضد ارزش نشد بلکه افتخار شد همین بالا رفتن از

دیوارت سفارت امریکا بود.

من به خوب یا بد بودن عمل کاری ندارم که اگر بخواهیم بحث کنیم مثنوی ۷۰ منی نیاز است.

پاداش بالا رفتن از دیوار سفارت برای دانشجویان پیرو خط امامی کسب پست و مقام های سیاسی بود

 که نصیبشان شد اعم از وزیر و نمایندگی مجلس و استانداری و....

ضرب المثلی است که میگوید موفقیت باید تدریجی و پله پله بدست آید اما این دانشجویان با بالا رفتن از

دیوار ره صد ساله ترقی را که خوابش را هم نمی دیدند یک شبه طی کردند.

باز همان ظریف میگفت خدایا برسان دیواری و سفارتی که  ما کفشهایمان را ور کشیدهایم

 

                                                         برای بالا رفتن!!!

[ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ] [ 16:48 ] [ روح اله ]
چهارشنبه عصر فيلم ملك سليمان رو ديدم متاسفانه حيف آن 6 ملياردي كه از كيسه ملت هميشه در صحنه رفت ، واقعا فيلم حرفي براي گفتن نداشت .
در آخر گفته بودم اميدوارم پشيمان نشوم از ديدن فيلم كه باز هم پشيمان شدم
[ شنبه هشتم آبان 1389 ] [ 8:23 ] [ روح اله ]
                                        

                          ""تقديم به همه عاشقان حرمش""


                             هر چند حال وروز زمين و زمان بد است

                          
                             يك تكه از بهشت در آغوش مشهد است
   
                              
                              حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي
                               
                               آنجا براي عشق شروعي مجدد است

 
 
[ سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ] [ 9:12 ] [ روح اله ]
همه کسانی که مثل من دوران کودکیشان را در دهه پر حوادث ۶۰ گذرانده اند احتمالا چیزی شبیه همین خاطره ای که من برایتان خواهم گفت در پس ذهن خود دارند.

روزی که امام فوت کرد. 

روزهای قبل از فوت امام کم و بیش از پدر و مادر  و همچنین رادیو تلویزیون آن زمان که تنها دو کانال داشت میشنیدیم که برای امام دعا کنید.

صبح زود طبق هر روز صبحانه را خوردیم و هر دو(من و برادرم) رهسپار مدرسه شدیم . ابوالفضل آمادگی(مهد کودک فعلی) میرفت و من هم کلاس اول.

مدرسه مان مدرسه علوی بود.مدرسه ای که بیشتر بچه های خمین در آن درس خوانده اند.با هم که پیاده راه افتادیم. از کوچه ای که گذشتیم صدای قران بلند بود انگار در همه خانه ها قرآن میخواندند. من که در آن زمان کلاس اول بودم به اقتضای سن و سال خود نمی دانستم که اگر در خانه ای صدای قران بلند شود برای چیست؟

خلاصه به مدرسه که رسیدیم به صف شدیم .معلوم بود که مدرسه تق و لق است . آقای صمیعی که آن زمان ناظم ما بود و از معدود ناظم های مهربانی  بود که من دیدم از همان پشت پنجره دفتر بلندگو بدست اعلام کرد که مدرسه به مدت یک هفته به علت فوت امام تعطیل است.

صدای هورا گفتن بچه ها بود که کیف و کتابهای خود را به بالا پرت میکردند و از اینکه مدرسه تعطیل شده خوشحالی میکردند . بچه بودیم در حال و هوای بچگی چه می دانستیم که فوت امام یعنی چه!!!

بدو کنان به خانه مادربزرگم رسیدیم وارد خانه که شدیم داییم را دیدم که روبروی تلویزیون نشسته است شانه هایش بالا میرود و هق هق کنان گریه میکرد و آنوقت فهمیدم که نباید زیاد از تعطیلی مدرسه خوشحالی کنم.

[ سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ] [ 14:56 ] [ روح اله ]
باز هم سلام

بعد از اتفاقاتي كه در فضاي مجازي افتاد انگيزه اكثر وبلاگ نويسان براي نوشتن كم شد. من هم از اين مقوله خارج نبودم.

حالا بعد از حدودا 10 ماه باز هم ميخواهم بنويسم.

به قول يك ترانه معروف "من آمده ام يك بار دگر"

[ دوشنبه دهم خرداد 1389 ] [ 19:53 ] [ روح اله ]
بعد از ۷۵ روز آمدم.

 واقعا چقدر سیر تحولات و گذشت زمان سریع اتفاق افتاد. شاخ گاو هم شکست.

چه شکستنی که صدایش همه جهان را تکان داد و هنوز در گوش مردمان ونگ ونگ میکند.

دیگر از سیاست و  سیاست بازو سیاست بازی  و......... حالم به هم میخورد.

در مرور مطالبی به حدیثی بر خوردم که فکر میکنم خیر دنیا و آخرت در این حدیث است.

این حدیث زیبا مرا به فکر عمیقی فرو برد.

آیا دغدغه ما انسانها در این زندگی چیزی بغیر از این چهار بنیان است؟؟

 

کار خود را بر چهار بنیان استوار ساخته ام :


دانستم عمل مرا کس دیگر انجام نمی دهد ؛ پس ((تلاش)) کردم .


دانستم خدای بر من آگاه است ؛ پس ((حیا)) کردم .


دانستم روزی مرا دیگری نمی خورد ؛ پس (( آرام)) گرفتم .


دانستم پایان کار من مرگ است ؛ پس برای آن ((آماده)) شدم .


                                                                                                                                                                                         

[ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ] [ 14:17 ] [ روح اله ]
انتخابات ریاست جمهوری تا ۱۰ روز دیگر برگزار می شود.

۴ نامزد برای تصاحب این پست با یکدیگر رقابت تنگاتنگی دارند.

در این رقابت شانس محمود احمدی نژاد (رئیس جمهور فعلی)و میر حسین موسوی(آخرین نخست وزیر جمهوری اسلامی) از دو کاندیدای دیگر بیشتر است.

شیر پاک خورده ای میگفت بعضی انسانها شایستگی رئیس جمهور شدن را دارند منتها اقبال عمومی(محبوبیت نزد مردم ) ندارند و برعکسش.

محمود احمدی نژاد اگر نتواند بار دیگر قدم در خیابان پاستور و در نهایت نهاد ریاست جمهوری بگذارد این برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی است که یک رئیس جمهور یک دوره توانسته است رئیس جمهور شود.البته دو استثنا هم وجود داشته که همه میدانیم.

از نظر نظر سنجی ها همانطور که پیش بینی میشد میر حسین موسوی در بین طبقه شهری و روشنفکر و البته از نظر رفاه متوسط به بالا دارای رای بیشتری است و محمود احمدی نژاد در بین روستاییان والبته شهرهای کوچک و مستضعفین دارای رای بیشتری است.

پیش بینی من از این انتخابات این است که احتمالا این دو نامزد کارشان به مرحله دوم خواهد رسید و در آنجا باید دید که چه کسی این شاخ ریاست جمهوری را خواهد شکست.چه کسی شاخ ریاست جمهوری را خواهد شکست؟؟؟

زنگ مسابقه ۱۰ روز پیش زده شده است.

 این گوی و این میدان، امیدوارم هر دو طرف قواعد مسابقه را رعایت کنند و به صورت جوانمردانه بازی را ببرند.

[ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ] [ 7:59 ] [ روح اله ]
داشتم آلبوم خانوادگیم رو ورق میزدم که چند تا عکس که به قول معروف قدیمی پیدا کردم.

روانشناس ها میگن هر از چند گاهی آلبوم عکسهای خانوادگیتان رو ورق بزنید تا خاطره هاتون گرد فراموشی نگیرن .

صرف نظر از این گفته روانشناسان، به نظر خودم یک نوع تفریح جذابه.

چرا؟

به این خاطر که میبینیم آدمها با گذشت زمان چه تغییراتی میکنند .

میدونید همه وقتی این عکس ها رو میبینند چی میگن؟

 

یه آهی از ته دل میکشند و میگن "یادش بخیر"

حالا منم یه چند تا عکس و گذاشتم تا باهم بگیم یادش بخیر!!!!

من و پسر عموم میثم در سال 64

این عکس اگه اشتباه نکنم تو خونه عمو خلیل تو خیابان علی آباد(شهدا فعلی) گرفته شده. خونه ای که دو طبقه بود و یک درخت بزرگ توت هم داشت.

خودم موقعه ای که برای اولین بار گوشی تلفن دست گرفتم

این عکس فکر میکنم در سال ۶۲ گرفته شده.

اینجا هم خونه مادر بزرگم(بی بی) در خیابان علی آباد خمین که اون حیاط و اون کوچه تنگ و خونه قدیمی رو من خیلی دوست داشتم و کلی خاطره اونجا داشتم. حیف که خراب شده الان و آپارتمان به جاش ساختند.

منو دایی محمد به همراه داداشم ابوالفضل تو خیابان علی اباد

از شعاری که روی دیوار نوشته شده مشخصه که عکس مال سال ۶۳ بوده و سالهای سخت جنگ.

و البته جالب بودن این عکس به این شعاره که درستش اینه که" انقلاب ما انقلاب ارزشهاست"

تو عکس ابوالفضل بغل داییمه و منم دست تو دست داییم گذاشتم شاید داره ما رو میبره تفریح

ابولفضل به همراه برادرم مصطفی

این همون حیاطیه که بالا بهش اشاره کردم .حیاطی که پر از درخت مو بود و کلی انگور و ... داشت .

دو طرفش هم اتاق بود خلاصه با حال بود.

نکته ای که تو این عکس جالبه و من هم دقیقا یادم میاد اینه که ایثار و گذشت برادر بزرگ به برادر کوچیکترو نشون میده.

عکس  در سال ۶۶ و در تابستان داغ گرفته شده و همون طور که تو عکس میبینید و منم خاطرم هست مصطفی دمپایی نداشت و ابولفضل در یک اقدام انسان دوستانه دماییهاشو به مصطفی داد که پاش در کف داغ حیات نسوزه و همونطور که تو عکس میبینید ابولفضل برای اینکه پاهاش نسوزه جفت پاهاش رو روی هم گذاشته.

روحت شاد فردین!!!!!

پدر بزرگم حاج هانی به همراه دایی محمد و رضا پسر عموش

و اما داستان این عکس که یکی از قدیمی ترین عکس های آلبوم ما بود.

در این عکس که احتمال میدم در سال ۵۷ گرفته شده، پدربزرگم که ما نوه ها همه به او بابا هانی میگفتیم به همراه دایی محمد و رضا پسر برادرش در برفیان هستند.

و بقیه هم من متاسفانه نمیشناسم.

و اما بابا هانی یا به قول اهالی برفیان مش هانی(مشهدی هانی) که البته در سال ۶۰ که به حج رفتند  حاج هانی شد.

او مردی است که همه برفیانیها از او به نیکی یاد میکنند و مردانگی را در قامت او میدیدن.

اینها را نه به این خاطر که من نوه او بودم میگوم نه!!!!

تک تک اهالی برفیان از او خاطره ها دارند .

چه در مراسم عروسی  هایشان . چه در مراسم عزا.

البته بعدها من از ایشان که یکی از بزرگان خاندان بیات بود به تفصیل خواهم گفت.

ایشان در اردیبهشت سال ۶۹ و  در سن ۵۴ سالگی مارا تنها گذاشتند و البته خاطراتشان هنوز هم در ذهن من که آن موقع ۹ سالم بیشتر نبود باقی است.

روحش شاد. 

[ چهارشنبه ششم خرداد 1388 ] [ 15:0 ] [ روح اله ]

روز جمعه 25 اردیبهشت سفری برای تفریح به برفیان داشتیم.

در شب گذشته وقتی که فامیل دور هم بودند بنا به نظر جمع و با اتخاذ تصمیم جمعی قرار شد فردا(جمعه) دسته جمعی به قول فرنگی ها به پیک نیک و به قول خودمان به گردش برویم.

از قضا هر کسی نظر خاصی داشت و جای خاصی را مد نظر داشتکه در آخر به نتیجه خاصی هم نرسیدند.

خلاصه فردا صبح که تا ظهر خبری از برنامه گردش نبود و من احتمال میدادم که برنامه لغو شده باشد.

ظهر ما ناهار خانه بی بی (مادر بزرگمان) دعوت بودیم و جاینان خالی آش ترخینه نوش جان کردیم.

ساعت حول وحوش 5/2 بود که با من تماس گرفتند که اگر می آیید آماده باشید ما در حدود ساعت 3 راه افتادیم و مقصدمان هم برفیان همان وطن نیاکانمان بود و به قول مولانا"هرکسی کو دور ماند از اصل خویش     باز جوید روزگار وصل خویش ".

از خمین که بیرون زدیم و هرچه دور تر می شدیم به علت اینکه ارتفاع ما از سطح زمین بیشتر می شد پوشش گیاهی هم بیشتر می شد.گلهای شقایق در کنار جاده

اطراف جاده دشت سر سبز و زیبا شده بود و بسان کسی می ماند که لباسی سبز با  گلهای سرخ و زرد به تن کرده است.

خلاصه از روستا های نیشهر،سکانه،آشمسیان و خلیل اباد گذشتیم و برای من روستای نیشهر با آن قلمستانهایش زیبایی خاصی داشت.

گلهای شقایق در کنار جاده

خلاصه در ساعت 4 به برفیان رسیدیم. برای ما که در تهران بجز دود و بتن،آهن،سیمان و... چشممان چیز دیگه ای نمیبیند دیدن این سرسبزی لذت دو چندانی داشت.

همین که به برفیان رسیدیم به پیشنهاد عمو مراد که عکس او را در عکسها خواهید دید به قسمت جنوبی روستا که تپه هایی مشرف بر کل روستا هستند رفتیم و اطراق کردیم و وسایل راحتی را مهیا نمودیم.

در قسمت جنوبی روستا قناتی وجود داشت که در کنار آن استخری که این استخر از  آب آن قنات  پر می شد و برای مصارف آبیاری زمینهای اطراف استفاده می شد.

ابرهای زیبا بر فراز روستا

و اما عمو مراد که عکسش را خواهید دید مردی است خوش سفر ،مدیر در سفر و خلاصه باحال که هر از گاهی اگر فامیل بخواهند دسته جمعی به سفری بروند خیلی مشتاق هستند که ایشان نیز آنها را همراهی کند.

عمو مراد در کنار دیگ آش و استخر

این منطقه به خاطر همان قنات به "قارا بولاق " مشهور بود که به فارسی سیاه چشمه یا چشمه سیاه معنا میشود

 خودم در میان گلهای شقایق

خلاصه بعد از کلی بازی و تفریح و بالا رفتن از تپه های اطراف و کلی خود را خسته کردن و گرفتن عکسهای زیبا صدایی مارا دعوت به صرف آش رشته میکرد.

محمد حسین در میان گلها

همگی دور سفره آش را خوردیم که الحق و والانصاف آش خوشمزه ای بودو دست آشپزش درد نکند.

عکسی از تپه های مشرف بر روستا

هوا کمکم رو به تاریکی میرفت که ما به خمین بازگشتیم.

 

این هم قصه گردش در یک روز بهاری در برفیان.

[ دوشنبه چهارم خرداد 1388 ] [ 15:35 ] [ روح اله ]

قلبی در اسمان 

 واي، باران؛ باران؛

 

وای باران باران

شيشه پنجره را باران شست.

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،

شکوفایی گلها

و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است"

شب تاریک
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟

شبنم
- نه، از آن پاکتري.


تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.


از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت

دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،

قله الوند
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم


که تويي،شاه بيت غزل زندگيم

[ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ] [ 12:13 ] [ روح اله ]
دولت نهم به ریاست محمود احمدی نژاد کمتر از یک ماه دیگر سرنوشتش معلوم می شود .

این دولت هم همانند دولتهای قبل تغییراتی در طول این چهار سال داشت که وقوع این امر طبیعی جلوه میکند. تغییرات مطلقا بد نیست بلکه باعث می شود نفسی تازه در رگهای هیئت دولت شود و این انتقاد وارد نیست که چرا دولت دست به جابجایی هایی میزند.

عمده انتقاداتی که به دولت نهم وارد است تغییرات پیاپی و بیش از اندازه آن است. اگر بخواهیم این مقوله را مصداقی کنیم همانند تیم فوتبالی است که دارای بازیکنان اصلی و ذخیره است که هر مربی با سلایق خود بازیکنانش را چینش میکند.

منتها این مربی درون زمین چند بازیکن اصلی و همیشه فیکسی دارد که شالوده و اساس تیم بر اساس آنها ساخته می شود که آنها ثابتند.

حال اگر دولت نهم را  تیم فوتبالی فرض کنیم این انتقاد وارد است که سرمربی این تیم(محمود احمدی نژاد)تغییراتش بیش از اندازه بوده وحتی بازیکنان ثابت و اصلی تیم هم تعویض شده اند(وزارت کشور،وزارت اقتصاد،وزارت نفت،رئیس کل بانک مرکز و رئیس سازمان مدیریت و برنامه ...)

یک خوش ذوقی این تغییرات را در کاریکاتوری به نام اخراجیهای ۳(دولت نهم) آورده است که اصل مطلب را میرساند.

اخراجیهای دولت نهم

البته کسانی دیکر هم میتوانستند در این کاریکاتور جای بگیرند که به دو دلیل امکان آن نبود.

۱-تعداد نفرات در کاریکاتور زیاد میشد و کاریکاتور گنجایش آن را نداشت.

۲-روحانی بودن یکی از وزرای معزول و منع کشیدن کاریکاتور روحانیون

کسانی که در این کاریکاتور نیستند به شرح ذیل میباشند.

۱-مصطفی پور محمدی(وزیر کشور  اول دولت نهم)

مصطفی پور محمدی وزیر سابق کشور

۲- محمود فرشیدی(وزیر اول آموزش و پرورش دولت نهم)محمود فرشیدی وزیر اسبق آموزش و پرورش

 

۳-جمال کريمی راد(وزیر متوفی دادگستری و سخنگوی سابق دولت نهم)

وزیر متوفی دولت نهم

البته این تغیرا ت جدا از تغییرات معاونین و سفرا و استانداران است که خود لیست بالا بلندی دارد.

نکات جالب دولت نهم تغییر وزیر  وزارت کشور که کلیدی ترین وزارت خانه محسوب می شود

که در طول این ۴ سال  سه وزیر به ترتیب۱- مصطفی پور محمدی۲-علی کردان۳- صادق محصولی است به خود دیده اند. همچنین بانکمرکزی هم به همین ترتیب سه رئیس به خود دیده است که به ترتیب عبارتند از۱-دکتر شیبانی۲-مهندی مظاهری۳-محمود بهمنی.

اگر سکان دولت دهم باز هم به دست محمود احمدی نژاد بیافتد امیدواریم تغیرات احتمالی در حد معقول باشد.

[ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ] [ 15:48 ] [ روح اله ]

اولین چیزی که هر کسی وارد این وبلاگ میشود برایش جالب است عکسی است که در قسمت سمت چپ وبلاگ است. بارها از من پرسیده اند اینها که  در این  عکس هستند کی هستند؟

البته من توضیحی کوچک راجع به این عکس در زیرش داده ام منتها میخواهم برای تنویر افکار عمومی(این تیکه کلام  شبیه سیاستمدار ها شد) بیشتر از این عکس و سرنوشت این بچه های دیروز و مردان امروز برایتان بگویم.

از سمت راست-میثم-جمال-من و ابوالفضل

مردان امروزی که در این عکس میبینید هر کدام بار زندگی را بر دوش میکشند.

از نفر اول شروع میکنم البته امیدوارم که راضی باشند.

آقا میثم:

 پسر عموی بزرگ من.متولد سال۶۱ ،مودب، از بچگی درس خوان،جایزه بگیر(آنقدر جایزه میگرفت که بعضی ها که از گفتن نامشان معذورم حسودیشان می شد)خوش خط و همچنین خوش صدا ولی اکنون ایشان در رشته مدیریت مالی در حال گرفتن دکترایشان میباشند و شایان ذکر است از همه ما پسر عمو ها که البته در این عکس هستند زود تر متاهل شد و الان دو سالی هست که بار سنگین متا هلی را به دوش میکشند. برایشان آرزوی موفقیت و شاد کامی را دارم.

آقا جمال:

پسر بزرگ عمو کوچیکه من. متولد سال ۶۲،مودب، ساده، بی غل و غش ،مهربان ، دوست داشتنی، عشقی، عاشق فیلم ،آشپزی ماهر ،یه کمی مظلوم و خوش تیپ همچنان که در عکس مشخص است . ایشان نیز در کارخانه ای در همان خمین مشغول به کار می باشند و یک  سالی  هست که متاهل شده اند برای جمال هم آرزوی شاد کامی و موفقیت میکنیم.

خودم:

در متون دینی آمده است انسان نباید از خودش تعریف کند منتها من چاره ای ندارم و باز هم جهت تنویر افکار عمومی مجبورم این کار ناپسند را انجام دهم. متولد سال 60،باز هم مودب، مغرور، باهوش، حساس،مهربان،مظلوم،عاشق سینما و فیلم ، عاشق دانستن،  دوستدار اینترنت، دوستدار طبیعت خصوصا کوه، عاشق همسرمو  .....

در حال حاضر دارای لیسانس اقتصاد هستم و در اداره ای متاسفانه کارمند دولتکریمه می باشم.و شش ماهی هست که زیر یک سقف با همسر مهربانم  در خانه ای کوچک ولی گرم زندگی میکنیم و باز هم برای خودم آرزوی موفقیت دارم( اینجوریشو ندیده بودیم )

آقا ابو الفضل(شاه داماد جدید)

برادر کوچک تر من،متولد 61، مودب، شوخ، خوش مشرب ، لوطی،بااراده، دارای اعتماد به نفس،یکمی شیطون،بد خط، کمی خالی بند به قول خودش دروغ نمیگه کمی خالی میبنده و من هنوز تفاوت خالی بندی و دروغگویی را نفهمیدم!!!و...

در حال حاضر مهندس برق هستند و در نیروگاهی مشغول به خدمت به خلق اله هسنتد و خبر جدید و داغی که دارم اینه که ایشان همین چند روز پیش حلقه ازدواج رو بر دست کردن و به جرگه متا هلین پیوستند.

برای ایشان و همسر محترمشان آرزوی زندگی شاد را دارم.

(و این بود داستان واقعی این عکس)

 

[ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ] [ 9:27 ] [ روح اله ]
در این بهار زیبا و دلنشین و بالاخص در اردیبهشت جلالی که از نام آن پیداست و در متون فارسی قدیم به معنای ماهی که شبیه بهشت  است را معنی کرده اند  و به همین خاطر است که ماه زیبا و دل انگیزی است.

 گلهای شقایق

حال در این بهار زیبا و اردیبهشت رویایی سفری دلنشین و خاطره انگیز به سواحل خزر داشتیم و در این اثناء طبع عکاسی من هم گل کرد و چند عکس را که البته گلچینی است از عکسهای گرفته شده را تقدیم میکنم به همه آن کسانی که در این دنیا قلبی برایشان می تپد و تقدیم ویژه به کسی که قلبش برای من می تپد.

سواحل خزر در طی این سالها که تقریبا ما هر ساله  در ایام تابستان به آنجا سفر میکردیم گرم و شرجی و نفس گیر است و من برای اولین بار است که در بهار به شمال سفر کرده ام و آن هم در حالی بود که پیش بینی ها نشان از روز های بارانی و سردی را میداد ولی اینگونه نبود و بهترین هوا را به قول بومی ها در این چند روز داشت و این در حالی بود که همزمان در اکثر شهرهای ایران و بیشتر شهر های مرکزی ایران بارندگی های شدیدی رخ داده بود و این نشان از آن دارد که خدا هم ما را دوست داشت.!

گلهای زیبا

خنکی شبهای لب دریا و حتی نسیم زیبای صبحگاهی تن انسان شهری دود زده و ماشینی را نوازشی میداد که آرامش خاصی را تداعی می کرد.

 تصور اینکه شبی در کنار ساحلی خنک و دلنشین و در کنار دوستان خود همگی هیزمی فراهم کرده و آتشی را بر پا کرده و دور آن آتش  دل خود را گرم کرده به روز های در پیش .محفل گرم دوساتد در کنار آتش لب ساحل

 دوستی خوش ذوق با چنگ زدن به سه تار خود دل آشفته ما را در یایی کند ،متلاطم و در آخر به یاد سالهای نه چندان دور و مثل چهار شنبه سوری های قدیم  دور آتش و گرمایش حلقه زده ، بی ریا و خالص همچون بچه گیه مان  بچه گی کنیم و بدور از ظاهر بازی ها و ظاهر سازی های خود ساخته، خود خودمان باشیم و به پایکوبی و رقص بپردازیم  ، بسیار زیبا و خاطره انگیز است.

دوستانی که این شیرینی ها و شادی ها را مزه کرده اند میدانند من چه میگویم.

 صدف های زیبا در کنار ساحل

کاش بار دیگر می توانستیم به دوران بچگی باز گردیم.

 من و دوستان در کنار ساحل

و اما همه میدانیم اینها آرزوهای بر باد رفته است باید به فکر آینده باشیم.

 

[ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ] [ 14:29 ] [ روح اله ]
 

دیروز عصر در هیاهوی تبلیغاتی فیلم اخراجیها به اصرار دوستان سری به سینما زدیم تا ببینیم اخراجیهای ۲ چه حرفی برای گفتن دارد.

با دوستم به اصطلاح رفتیم به سینمایی که میگویند سینمای با کلاسی است اما ما آنجا کلاسی ندیدیم و فکر میکنم سالن سینما و اندازه و قدمتش بر میگشت به دوره تیرکمان شاه.(سینما عصر جدید)

خلاصه هدف من از این نوشتار نقد سالن های سینما های ما که خود حکایتی عجیب دارد نیست بلکه هدف نقد منصفانه فیلم سینمایی اخراجیهای ۲ است.

از دید شخص من هدف مسعود ده نمکی و بقیه دست اندرکاران این فیلم سینمایی که در حوزه دفاع مقدس  نیز کار شده است فقط و فقط خنداندن مردم است و دیگر هیچ. به سر تا پای فیلم که نگاه میکنی سرشار از لودگی ،مسخره بازی و .... است.

سوال من این است خنداندن مردم به چه قیمتی؟!!!

شاید مردم ما نیاز به خنداندن داشته باشند ولی این خنداندن باید عمق داشته باشد. استفاده از هر حرکتی برای خنداندن بار کیفیتی این فیلم سینمایی را پایین خواهد آورد.برای مثال حرکت این فیلم برای خنداندن مردم به این میمانند شما در جمعی بی اختیار بادی رها کنید و دیگران بخندند.

همه میدانند که فروش فوق العاده  اخراجیهای ۱ علاءرقم لو رفتن آن در بازار سیاه و پولی که عوامل این فیلم در گیشه به دست آوردن مهمترین دلیل و انگیزه ساخت اخراجیهای ۲ و شاید ۳ و ۴ باشد.

کیست که نداند استفاده از تیکه کلامهایی که منحصر به این چند سال اخیر است و آوردن آنها در فیلمی که حداقل متعلق به ۲۰ سال پیش است چه معنی دارد.

من که دیروز این فیلم را دیدم به قول معروف  حسابی خندیدم منتها فقط برای همان یک ساعت ونیم و دیگر هیچ .

بار معنایی خاصی فیلم در کل نداشت حتی کمدی هم نبود.حتی اگر تماشاگر ریز بین باشد در فیلم میبیند که مارک و کارخانه تولیدکننده تلویزیونی که برای اسرا اخبار نشان میدهد همان تلویزیون های قدیمی که خود در خانه هایمان داشتیم هست  آن هم با مارک کارخانه پارس

دست اندرکاران این فیلم حتی به خودشان زحمت نداده بودند تلویزیونی با مارک  غیر ایرانی را در اردوگاه دشمن عراقی قرار دهند.

خلاصه فقط خنداندن مردم بود وبس.

[ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ] [ 12:50 ] [ روح اله ]
 

دیشب اخبار ساعت ۳۰/۱۰ را میدیدم که اعلام کرد محمد مایلی کهن سر مربی تیم ملی شد.

البته اینکه محمد مایلی سر مربی میشه شکی نبود و خیلی قابل پیشبینی بود.منتها نکته جالب اینکه کسی جانشین علی دایی میشه که توی این سالها باهم مثل کارد و پنیر بودند.

من کلا از شخصیت علی دایی زیاد خوشم نمیومد منتها تنها نکته مثبت علب دایی غرور و جاه طلبی والبته پشتکار غیر قابل وصفش بود.

در دوران۱۲ سال بازیگیری و یک سال مربیگری علی دایی بسیاری از سرمایه های انسانی این مملکت زایل شد به این خاطر که بودند کسانی که میتوانستند جایگزین های خوبی برای علی دایی باشند ولی در سایه علی دایی سوختند.

منتقدان حرف من میگویند علی دایی آقای گل جهان هست.

به قول خود علی دایی ببخشیدا ببخشیداکدوم اقای گلی؟ آقای گلی جهان با گل زدن به تیمهای امثال مالدیو ونپال و..... کشورهای در پیتی که تو اسیا هستند .که معلومه رونالدو هم بود بجای ۱۰۰ گل ۳۰۰ گل میزد.

به قول دوستان چه در زمان بازیگری و چه در زمان مربیگری کسی جرات انتقاد از تیم دایی رو نداشت و گرنه متهم به خیانت و دوست نداشتن ایران و نداشتن عرق ملی میشد.

خودم اون روزها میگفتم خدا کنه که از اوردن علی دایی پشیمون نشیم که شدیم.و اینکه علی دایی با تیم ملی نتیجه نمیگرفت برای شخص من اظهر من الشمس بود چون هر چیزی به قول معروف دارای قاعده ایست و اگر اون قاعده رعایت نشه حتما اون عمل یا تصمیم شک نکنید به شکست منتهی میشه.

آخه علی دایی کدوم تجربه مربیگری داشت؟!!! شاید دوستان بگن دایی با سایپا قهرمان لیگ شد.شما خودتون بهتر از من میدونید که دایی تا چند بازی آخر در سایپا  به عنوان مربی و بازیکن بود و هنوز به طور کامل یک فصل روی نیمکت یک تیم ننشسته بود  و اگر نبود اون اشتباه داوری در بازی آخر بین استقلال اهواز و فولاد شاید تیم سایپا قهرمان هم نمیشد و شاید دایی هم مربی تیم ملی نمی شد. 

 دادن یک تیم ملی به یک مربی بی تجربه واقعا خیانتی بود به ایران و مردم ایران.

البته من خرده ای به علی دایی نمیگیرم و این خیانت بزرگ رو از چشم اونایی میبینم که علی دایی رو اوردند و به قول مایلی کهن همه در شکست تیم ملی مقصریم حتی امثال عادل فردوسی پور که کورکورانه از روند تیم ملی حمایت کردند و چشم خودشو نو روی ضعف های تیم بستند.

همه میدونند که تیم ملی اون طراوت و شادابی رو نداشت.همه میدونند ما خوب بازی نمیکردیم. از همون بازی امارت که ما شانس اوردیم و نباختیم باید فکر اساسی برای تیم میکردیم و نکردیم.

خلاصه گذشته ها گذشته و انتظار معجزه هم تو این شرایط از مایلی کهن نداریم منها اگر تیم به جام جهانی نره مردم هیچوقت امثال علی دایی و علی آبادی و تاج و حتی احمدی نژاد رو نخواهن بخشید.

البته این شایبه پیش نیاد من از طرفداران دو آتیشه مایلی کهنم نه!!

منتها دلم برای کشورم میسوزه و مردمش که همه کارهایمون و امیال شخصی و گروهیمون رو به اسم مردم تموم میکنیم. تنها کاری که من و امثال من میتونیم برای تیم ملی انجام بدیم فقط و فقط آرزوی موفقیت است و حمایت  چون الان دیگه وقت انتقاد نیست اون موقعه که باید انتقاد میکردیم نکردیم. خلاصه یکی اومد و یکی رفت و این دنیا و چرخ گردون همیشه اینجوری بوده  و خواهد بود.

 

[ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ] [ 9:45 ] [ روح اله ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

روح اله هستم متولد سال پر حادثه 60
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک